X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1386

این روز ها تکراری شده ام.....

نوشته شده توسط اویس در ساعت 07:03 ق.ظ

اتوبوس شب که اسم این متن اتوبوسی است. خاطرات یکی از شب های اردوی جنوبمان است. این بلاگر هایی که از جنوب آمده اند دلمان را کباب (مثالهای مان هم شده شکم!؟درست مثل وجودمان)کردند!من هم فقط توانستم به یاد آن شب این متن را دوباره مرور کنم.
ولی امسال هیئت جنوب نمی رود.... مانده ایم کنج این مکان تنگ.... زمان تنگ.....و این روح تنگ!

من دلم دوکوهه می خواهد! یا حبیب!

-حقیقت اینست: امسال راهمان ندادند!شاید گفتند این همه سال که اومدی چه تغییری کردی!

-هیچ!



چشمانم را میبندم و هرچه آمد مینویسم
اشمیزقدیمی ارتش دارد مارا از مرز به سمت دهلران میبرد و با چه حالی میبرد! لا مصبها نکردند چادری، برزنتی چیزی روی این لعنتی بگذارند تا این سوز سرما اینقدر آزارمان ندهد، احساس میکنم کلیه هایم ورم کرده اند.... هر دو سه نفر یک پتو را به سر و کله پیچیده اند تا قندیل نبندند!
هیچ حرفی از هیچ کسی شنیده نمیشود، انگار واقعا همه ی ما جنازه هایی هستیم که زمان جنگ پشت این ماشینها میریختند وعقب می آوردند....مهتاب رنگ شب را آبی رنگ کرده تا باور کنم که همه ی آنچه که امشب به سرم آمد یک فیلم سینمایی هالیوودی بود.
راننده ی اشمیز دارد مدام سرعت را زیاد می کند تا زود تر ما را به یک سرپناهی برساند و من که فکر نمیکنم این جاده تمامی داشته باشد دارم به همه ی اتفاقات آن چند ساعت فکر میکنم واینکه بخاطر این لباس نازک و این سوز سرما احتمالا باید میزبان یک بیماری سخت باشم، ولی آرام موبایل را از جیبم در می آورم و آهنگ "کاروانسرا"ی یانی را گوش میکنم صدای آن را هم عمدا بلند کردم تا با اعتراض یکی مطمتن باشم که حال بچه ها خوب است، اما هیچکس دم بر نمی آورد ....خیلی دوست دارم بفهمم که حالا دارند به چه چیزی فکر میکنند....
تصاویر امروز مدام دارد جلوی چشمم رژه میرود و لحظه ای راحتم نمی گذارد
عصر بود که به شرهانی رسیدیم....از شانس ما همه ی شهدای کشف شده را برده بودند عقب و معراج شهدا خالی بود
یکی از بچه های تفحص آمد و خاطره گفت....خاطره نه روضه بود
از اینکه هرروز برای پیدا کردن شهدا به یکی از معصومین متوسل میشوند و بیشترین شهدایی که تا حالا پیدا شده اند متعلق بروزهای حضرت زهرا و بعد امام رضا هستند
از این گفت که اولین شهید اینجا را نیمه ی شعبان پیدا کردند ،در یک غروب آفتابی!....شهیدی به نام: مهدی منتظر قائم
باز هم گفت: از اینکه هنوز هم روی ارتفاعات آن جلوها جنازه هست....و ازاینکه مردم یک روستای عراقی انطرف مرز پیکر یک شهید ما را که پیدا کرده بودند برایش گنبد ساخته بودند و از آن حاجت می گرفتند
اینقدر گفت تا سنگی که در قلبم داشتم آب شد ودیگر نتوانستم بلند شوم ،داشتم زار میزدم..... حرفهایش تمام شده بود و همه پراکنده شدند ولی من نمی توانستم بلند شوم .سجده کرده بودم و صورتم عجین با آن خاک مقدس شده بود....و حبیبم را صدا میزدم...اما دیگر صدای اذان مغرب بلند شده بود و دیگر هنگامه ی ایستادن در برابر خالق همه ی این سرزمینها بود
...
چه شبی بود آن شب...بعد از نمازآقا جواد گفت : بچه ها امشب شب چهارشنبه است . به دلم افتاده شهدا دلشان برای توسل خواندن تنگ شده، ما که تا الان مانده ایم حالا توسل هم میخوانیم بعد میرویم!
خواندیم....خواندیم....وخواندیم تا آنجا که ، آری باز هم نام تو ما را آتش زد ای آخرین....ای آخرین

...
حالا دیگر وقت رفتن بود...اتوبوس راه افتاد ....راه افتاد میان آن جاده ی مجنون...جاده ی شهید خرازی
همه چیز یادمان رفت، سرگرم بلوتوث بازیها و شو خیهایمان شدیم که نا گهان با صدای فریاد امیر اتو بوس ایستاد
آب همه ی دشت و لایه ی نازکی از آن بالای جاده را نیز گرفته بود....در ذهنم گذشت که آقای راننده بزن به آب این که چیزی نیست
اصلا فکر کن یکی از خیابانهای ایلام است که همیشه با نمی باران زیر آب می روند.... و گویا حرف دلم را شنید که اتوبوس راه افتاد. داشتیم میان جاده با احتیاط میرفتیم ولی آب نیرومند شده بود
اتوبوس منحرف شد..... یا زهرا(س)....داریم چپ می شویم!...ولی نه!... خدا را شکر چپ نشدیم.... راننده دنده عقب گرفت ...در دلم گفتم برو لعنتی!
ولی میان این آب و گل اتوبوس فقط بیشتر سر می خورد....
گیر افتادیم....من که هنوز باورم نمی شود....شوخیم گرفته با عمار....
این ته اتوبوس نشسته ام تا ببینم کی آب پایین می رود تا اتو بوس راهش را پیدا کند که برگردیم ...خوب شام نخورده بودم گرسنه ام بود دیگر
شوخیم گرفته بود با عمار که صدای آقا اصغر بلند شد که جواد زنگ بزن هلال احمری جایی آب دارد بالا می آید...
زنگ میزند و با عصبانیت هرچه از دهنش در می آید می گوید...
چند دقیقه همینطور می گذرد تا دو باره جواد زنگ میزند به فرماندار...گوشیش را بر نمیدارد!
حالا دیگر اتوبوس را خاموش کرده اند و چراغها را هم همینطور، چون با روشن بودن ماشین ممکن است آب یک بلای دیگری دست ما و ماشین بدهد
آب دارد بالا می آیدو یکی از بچه ها که این اولین اردویش با بچه مذهبی ها ست حالا دارد گریه می کند...شایددوست نداشت بمیرد!؟
جواد میگوید بیکار نایستید صلواتی، ذکری، نذری...من هنوز باورم نشده که ما بمیریم!
حسن به آب نگاه میکند وبا لبخند از آن آیه ای میگوید که کفار وقتی میان دریا گیر می افتندو هیچ دادرسی را برای خود نمی یابند، خدا را با اخلاص صدا میزنند و وقتی به ساحل برسند همه چیز فراموششان می شود...حسن میگوید دوست دارد بمیرد
چشمم که به آب می افتد و میبینم تا 50 60 سانتی شیشه ها بالا آمده کم کم دارد باورم میشود ...خیره خیره دارم به این دریایی که در مدت چند ساعت بوجود آمده نگاه میکنم و مات میمانم، شده ایم عین یک جزیره.....دارم تجسم میکنم لحظه ی غرق شدنم را .....یک جوری شده ام....حواس درونیم انگار کمی بیدار تر شده اند.
یعنی الان آخر کار است!؟
وقتی فکر میکنم که احتمالا" پیش خدا شهید حساب شویم قلبم شاد میشود....اما عذاب وجدانی که از گناهانم دارم راحتم نمی گذارد و ان حرف حضرت آقا موقعی که لحظات کما بودن خودشان را توصیف میکردند :احساس میکنی که دستت خالی است و هیچ خیری انجام نداده ای
هنوز نگاهم به آب است و امام زمان (عج) را در دلم صدا میزنم....و با امام حسین و کربلا خدا حافظی میکنم
ما نوکر خوبی برایتان نبودیم!
زمزمه ای بلند شد، عمار شروع کرد به عاشورا خواندن چه سوزی دارد صدایش....با عاشورا زنده میشوم!
حرف مصیبتهای حسین(ع) که می آید اشکم جاری میشود و بغضم میترکد ، گفتم حسین حالا معنای غربت را فهمیدم وقتی هیچ کس جز خدا نمی ماند!...عمار عاشورا می خواند.....و آب انگار؟!...انگار...
اتوبوس جلویی که فقط چراغش معلوم بود وداشت میرفت وایساده، فکر کنم آ نها هم جلوتر گیر افتاده اند
عرفان دارد با عکس خواهر زاده اش که من اتفاقی روز عاشورا گرفته بودم و نیمدانستم خواهر زاده ی اوست خدا حافظی میکند.
چند نفر دارند در میان جاده از سمت اتوبوس جلویی بطرف ما می آیند...مهدی و حاج آقا هستند....حاج آقا لباس روحانیتش را در آورده و پاهایش را بالا زده تا کمک ما بیاید.....معلوم شد عمق آب کنار جاده که ما سر خورده ایم زیاد است و وسط جاده حدود نیم متر است...عاشورا دارد تمام میشود....
بچه ها از پنجره ی راننده بیرون میروند نمی خواستم بگویم چطور.... و لی باور کن نمی توانم از کنارش بگذرم
دونفر از بچه ها بیرون پاهایشان کنار جاده است و دستهایشان به لبه پنجره و بدنشان را پل کرده اند
بدنشان را پل کرده اند تا ما رد شویم!....همان کسی که گفتم گریه می کردوقتی که خواست برود گفت من بدون محمود نمیروم، داد زدم سرش که یالا برو ،فیلم سینمایی که نیست این اداها رو در میاری ،برو میگم!.... و رفت....من به بهانه ی بستن بند کفشم لفتش دادم تا اگر قرار هست اتوبوس را آب ببرد من هم با جواد و اصغر و عمار بمانم....اما اصغر اینقدر داد زد که مجبور شدم بروم من و کمی بعد عمار....
بچه ها روی کمر آن دو نفر پا می گذاشتند و می پریدند انطرف! من نگذاشتم! نتوانستم بگذارم...
با تمام توان پریدم روی جاده
بچه ها چفیه و شال خود را به هم گره زده بودند و داخل ستون پا جا پای هم میرفتند .....
به اتوبوس جلویی رسیدیم اول فکر کردم که همه چیز تمام شده بعد فهمیدم پل جلویی را آب ویران کرده و تازه اول ماجراست
اشمیز ارتش هنوز به دهلران نرسیده پس بگذار باقی ماجرا را برایت شرح دهم...
هلال احمر به کمک نیامده....یا شاید هم رسیده بود ولی میان آن آب کاری نمی توانست بکند...خوشبختانه فرماندار را خبر کرده بودند ، این را از آمدن ماشین های ارتش از سمت مرز برای کمک مان فهمیدم...ولی مدت زیادی میان آب بودیم و کسی بدادمان نرسید بچه ها هم که دست ما را در دیوانگی بسته اند مشغول شعر خوانی و الپرگه! هستند....فکر نکن مثلا خدای نکرده شعر مذهبی میخوانند نه!
یه توپ دارم قلقلیه ...سرخ و سفید و آبیه..... و با هم کف میزدن
من هم با این شلواری که لنگهایش را تا پس گردنم بالا آورده ام دست به کمر گذاشته ام و دارم کر کر بهشان میخندم....
هادی هم دارد ادای یکی از فاتحه خوانهای ایلام را در می اورد و محمد فیلمش میکند...دیدن اینها روزی شیرینترین خاطرات خواهد بود
داشتم میگفتم که ماشینهای ارتش آمدند و دسته دسته ما را سوار میکردند و کنار دژبانی پیاده می کردند
ساعت نزدیک 12.5 باید باشد... بعضی رفقا کاپشن خود را میدهند به انهایی که سردشان است ... یکی از تازه واردها گفت: ادای مرحوم فردین رو در نیارین لطفا
من هم عین منگها نگاهش میکنم....ها ای که گفتی کی بید!؟
لااقل یک ساعتی هست که اینجا بیخود و بیجهت معطلیم... دژبان ارتش هم کم کم صدایش از دست بچه ها بلند میشود...تقریبا همین لحظه ها بود که اشمیز ارتش آمد....همه سوار شدند ... بعضی با کفش و بعضی پابرهنه
هوا هم خدایی داشت سرد تر میشد...اشمیز یا بهتر بگویم لاک پشت اینقدر طولش داد که فکر کردیم الان باید در مرز عراق باشیم....بعد که رسید دیدیم همان مقر تفحص است.... همه هجوم بردند بداخل معراج تا لااقل بخوابند، معراج کوچک بود و جا برای همه نبود رفتند جای دیگری را باز کردند....خواستیم بخوابیم دیدم با شکم گرسنه که...
جواد گفت نان خشک با رب هست میخورید؟
و خوردند...و خوردیم...لامصب چه مزه ای میدهد...یک جعبه پرتقال پلاسیده هم بود....نوش جان میکردیم که برادران ارتشی با همان لاک پشتشان دوباره خدمتمان شرفیاب شدند...اینجا نا امن است انگلیسی ها در مرز مستقر شده اند....
ما بدبخت بیچاره ها رب و خواب را رها کر ده و دوباره سوار شدیم.... باز هم همان جاده، بچه ها نمیدانم چه اشان شده که هر چند و قت یک دم میگیرند
حسین آقام کربلا داری...
حسین آقام نینوا داری
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
اشمیز کنار همان سیل رسید... زد به آب... چه قدرتی دارد این لاک پشت پیر
و اشمیز از پل فلزی عبور میکند...خدا این پل لااقل 7 متر عمق داشت حالا آب از سطح آن هم بالا رفته و فقط میله های حاشیه اش پیداست.....از پل فلزی عبور کردیم اما هنوز اشکش مانده.... یکی از پلهای بتنی تقریبا ویران شده
ماشین ایستاد...شک دارد که برود یا نه!
باز هم در دلم گذشت که برو.... و باز انگار راننده ی اشمیز هم حرف دل ما زا شنید و رفت! وسط راه سر خورد ...عرفان گفت: یاشاهزاده محمد
چند بار گاز زد تا به زور خود را به آن سوی پل رساند.... و حرکت کرد بسوی دهلران
.
. ساعت 4 صبح بود که اشمیز به دهلران رسید
.
.
.نماز صبحمان هم قضا نشد!
حالا که اینجا نشسته ام یاد سخنان پر از درد یکی از بسیجی ها می افتم که وقتی این ماجرا را می خواند، گفت که چقدر دلش تنگ شده برای آن شبی که باران و بعد سیل جاری شد و خیلی از بچه ها را در همین منطقه برد...نپرس به کجا که من هم نمیدانم.
باید از شرهانی بپرسی...از شرهانی.
فقط این را خوب یادم می ماند که گاهی"یاد امام و شهدا دل را شرهانی می برد"
باورکن!




نظرات (2)
چهارشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1386
|+| نوشته شده توسط روستائی در ساعت 12:37 ب.ظ
یا الله ...
فقط دو تا یک تیکه نونتون رو خوندم ... این یکی طولانی بود و وقت من کم ... و این وقت چقدر زود میگذره ...
پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1387
|+| نوشته شده توسط گمنام در ساعت 10:48 ق.ظ
سلام دوست عزیز
سال نوتون مبارک باشه
گر چه داستانتون تکراری بود اما تازه بود و تازه خواهد بود.
افلا یذکرون فی خلق اسماوات و الارض ....
دارم گوش میدم. بی ربط نگفتم

امیدوارم همیشه بانگ رحیل بر گوش باشیم
ولایی باشید
یا علی(ع)
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد