
من انار دوست دارم،من اناررا خیلی دوست دارم
آن مرد انار نداشت
آن بانو برای اولین بار انارخواست
آن بانو برای اخرین بار انارخواست
آن مرد پول نداشت اناربخرد!
آن مرد انار را به ازای چیز دیگری خرید
گران هم خرید!گرانتر از برنج کیلویی ۳۰۰۰۰ریال ما
آن مرد با انار دارد به خانه بر می گردد
...
چند لحظه بعد
آن مرد دیگر انار ندارد...
آنمرد انار ی را که برای بانویش به قیمتی گزاف خریده بود...داد به {....}
آن مرد انارش را داد به خدا...
آن زن از اینکه انارخواسته بود خوشحال است،و از اینکه انارش را خدا بی اجازه برداشت!
.....
چند روز بعد
آن مرد دیگر نه اناردارد نه بانویش را!
آن مرد دستش را روی دیوار گذاشته و دارد گریه می کند!
بازوی بانو رنگ انار گرفته!
بانو ازسمت آسمان مرد راصدا می زند....
مرد آسمان را نگاه می کند
-علی جان!!!مرد که گریه نمی کند!
آن هم برای یک دانه انار!
ببین! من انارم را گرفتم.
((و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین))
پی نوشت: خیلی سنگ دل شدم این روزها! نه؟درست عین مداح ها!!!
پی نوشت دو:فاطمیه مادر قیام عاشوراست؟
پی نوشت سوم:تقصیر من چیست؟اصلا من را چه به انار؟!بخدا من آمدم فقط از همان یک تکه نان بنویسم...ولی انار بهمان تعارف کردند!خوب من هم انار دوست دارم دیگر!شاید اصلا گاهی نارهم تبدیل به انار می شود ،چه می دانم؟!











